حسینحسین، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 15 روز سن داره

آقای کوچولو

صحبت های رفاقتی با دوستمون

1393/9/14 21:05
742 بازدید
اشتراک گذاری

یه روز یکی از بزرگواران بهم زنگ زد و گفت: سلام شماره فیش مکه تون رو بده میخوام تو سایت ثبت نام کنم.  گفتم شاید نتونم بیام. گفت حالا  شماره ها رو اس ام اس کن  تا بعد......   .منم شماره ها رو از یار مهربون تو خونه گرفتم و فرستادم برای اون بزرگوار. بعد به عشق و امیدم گفتم پس این رفیق تازه واردمون که الان رفته تو چهار سال رو چه کنیم ؟ بابام گفت من نگهش میدارم.   از شرکت که برگشتم اومدم خونه و با این آقای کوچولوی چهار ساله رفیق رفتیم ماشین سواری. تو ماشین با هم گپ زدیم و خندیدیم.بعد بهش گفتم : آقا پیش بابا حسین میمونی من و مامان جونی بریم مکه . آقا گفت نه ،منم میام مکه. گفتم : بابا حسین تو رو دوست داره . با تو بازی میکنه، برات چیپس و پفک میخره ، ناقلا با همون لحن دوستی نازه بچگیش گفت: بستنی هم میخره. گفتم : بله میخره. اول گفت باشه ، ولی بعد گفت: نه منم میام مکه. خلاصه یار عزیزم  خانوم خوبم شروع کرد کارهای پاسپورت سه تامون رو انجام دادن. منم از شرکت میومدم و کار ها رو انجام میدادم و برمیگشتم  شرکت تا جایی که همه چیز درست شد. تا به اینجا رسید که با این آقای ناز نازی همسفر بشیم.یه شب که باید میرفتیم خونه بابا و پاسپورتها رو میبردیم این رفیق شفیق کوچولو اصلا تو ماشین صحبت نکرد. تا یه مسیری رفتیم دیدیم حرف نمیزنه، ماشین هارو اسم نمیبره، خدا خیرش بده ،امکان نداره مغز مارو با اسم بردن ماشینها نخوره. تعجب کردیم اه چرا این آقا ساکته؟ از تو آینه ماشین نگاه کردم دیدم بیداره، به مامانی گفتم : این چرا سکوت کرده ؟ گفت : نمیدونم. از آقای کوچولو پرسیدم :چی شده آقا ؟ چرا حرف نمیزنی؟ چی بگه خوبه؟ نه خداییش؟    گفت : خوب مگه چیه ؟ میخوام ساکت باشم دیگه. ها ها مارو میگی. چی بگیم به این فسقلی.    آقا به پل بسیج که رسیدیم ییهویی آقا هر چی خورده بود گلاب به روی همه بالا آورد. یه ذره دو ذره هم نه، همه رو . وای چه عطری داشت  مامانش داشت پرپر میزد از این بو. خلاصه ماشین رو زدیم بغل و شروع به تمیز کاری کردیم. دیدیم نه نمیشه آقا بد جوری آبیاری کرده. رفتیم خونه بابا حسین و آقا رفت حمام. دیگه بیرون نمیومد.   ما هم گفتیم باشه یه آقای کوچولو که بیشتر نداریم. اونم تو حموم صفایی کرد و بعد اومد بیرون. از حموم که اومد بابا حسین برای تولدش کیک گرفته بود. شمع رو آوردن  برای ارباب کوچولو روشن کردن مامانی داشت فیلم میگرفت بعد به آقا گفت :فووووت کن. خدا وکیلی چی بگه خوبه ؟   به مامانم میگه من که کادوی تولد نگرفتم. اه نامرد تو کادوت رو زودتر از روز تولدت گرفتی .میگی کادو نگرفتم. مامان زیبا هم که  عاشق نوه هاش ،رفت و یه پاکت آورد و پول رو گذاشت توی پاکت و داد به ارباب کوچولو. وای که چه نازی تو آقایی.      

شب قبلش هم که رفتیم خونه بابا حسن من رفتم شیرینی بگیرم که مامانی زنگ زد و گفت آقای کوچولو داره گریه میکنه که من تولد میخوام. بابا حسن هم با درد پاش میخواد بره کیک بگیره. منم گفتم که من میگیرم میارم.  کیک و شیرینی رو گرفتم و دوربین رو از خونه برداشتم و رفتم . آقا تولدی ساده گرفتیم. آخه ماه ماه صفر بود و من نمیخواستم برای آقا تولد بگیرم. ولی حالا شد دیگه راضی باشید................  

 

پسندها (1)

نظرات (1)

مامان عفیفه
1 فروردین 94 8:14
سلام.خداحفظش کنه گل پسرتونو.وبلاگتون خیلی جالبه.باافتخارلینک شدین